جمعه ۳۱ خرداد ساعت ۲۱ به وقت سنگاپور - سنگاپور ... شنبه ۱ تیر ساعت ۱۷:۱۰ یکشنبه ساعت ۰۴:۲۹ به وقت تهران - تهران (مسیر آخر رو نمی دونم چقدر طول می کشه!! هنوز واسش بلیط ندارم!)
باورم نمی شه ولی بلیطی که دستمه اینا رو میگه!
پ.ن.
سیستم فروش جدید هواپیمای قطر: قبل از خرید آنلاین بلیط، می گه که پروازی در زمانی که می خوایید داریم ولی چون مدت زمانش زیاده (۲۱ساعت) می تونی با دادن ۱۰۰ تا بیشتر پرواز دیگه ای واسه همون روز بگیری ولی ۱۰ ساعت کل سفرتون طول می کشه! خوب اونو انتخاب می کنی! و بلیط رو با دادن ۱۰۰ تا بیشتر می خری. این جوری کل سفر از مالزی تا تهران رو شنبه می ری! ولی اون طوری یکشنبه می رسیدی تهران! و همین رو هم نشون می ده قبل از اینکه پول بدید!
بلیط صادر می شه و می بینی ( خودت هم نه خواهرت!) که واسه ۳ روز بعد! یعنی سه شنبه صادر شده . زنگ می زنی و علت را می پرسی، می گن ما فقط یکشنبه و سه شنبه از قطر به تهران پرواز داریم و تو چون ۱۰ ساعته خواسته بودی و شنبه پروار نداشتیم سه شنبه واست گرفتیم! می گه ولی اگه بخوای می تونم واست عوض کنم بندازم شنبه ولی ۲۱ ساعته! خوب عوض می کنم و بعد میگه خوب شما حالا ۱۰۰ تا دیگه تو فرودگاه می دین!!! می گم آخه این تقصیر شماست که من مجبور شدم بلیط رو عوض کنم نه من! می گه ممکنه بد نگاه کرده باشید و تلفن رو قطع می کنه!
جالب تر اینکه الان هم که تو سایت میرید هنوز هم همان انتخاب ها هست!!!
دیشب که نه صبح داشتم پیاده می اومدم خونه و در عالم خودم بودم ... که ۲ تا سگ گرگی جلوم دیدم، نمی دونستم چی کار باید می کردم! نه راه پیش بود نه پس ... ایستادم و دعا می کردم که اونا کوتاه بیان و برن! اما اومدن و اومدن به طرفم ... اون موقع دیگه دویدم و اونا زوزه بکش و من جیغ بزن ... به کنار پام رسیدن، داشتم تصور می کردم اگه پام رو گاز بگیرن بعدش چی کار می کنن! ... اما خوشبختانه اونا کوتاه اومدن و پشیمون شدن!
هنوز توی شُک هستم آخه تا حالا نشنیده بودم که اگه حیوانی این چنین دنبالت بدوه و تو هم فرار کنی، اونا کوتاه بیان و برگردن! فقط خدایا شکرت.
بعضی روزها با اتفاقاتی که می افته می مانم در حکمتش که بابا تو دیگه کی هستی ...
دوستی می گفت بعضی روزها رو که تو زندگی می بینم تنها می تونم بگم خدایا شُکرت که این روزت رو هم دیدیم (منظورش روزهای پر از دردسر بود که خودمون هم نمی تونیم تصور اون همه اتفاق ناخوشایند رو بکنیم) ... و من اینو اضافه می کنم بعضی روزها رو که تو زندگی می بینم در اوج حیرت تنها می تونم بگم خدایا بزرگی ات را شُکر که چه طور می شه این قطعات به ظاهر ناهمسان پازل رو کنار هم بگذاری و منو به حیرت ببری ... می دانم که این اتفاقات کم نیستن در زندگی و شاید هر لحظه از زندگی چشمه ای از اون باشه اما می دانم که خدایا بعضی مواقع فراموش می کنم که درست نگاه کنم ...
یک نفر جونم من فکر می کنم درسته که نمی تونیم حتی با داشتن قطعات زیاد تصویر زندگی رو حدس بزنیم اما ایمان دارم که اون تصویر همیشه خوشاینده ولی ما هستیم که چون اون تصویر در لحظه به دلمون نمی شینه از اون گله می کنیم و منتظر اون قطعه آخر نمی شینیم چرا که همیشه هست اون قطعه آخر! (این نظر فعلی منه و خوب ممکنه تغییر هم بکنه!) ... و قبول هم دارم که بازی کردن با اون پازل گرچه آسونه ولی پیچیده نیز هم ... شاید سخت از اون لحاظ که می ترسیم ما هم قطعات ناهمسان رو کنار هم بذاریم و شاید گاهی اونو انجام می دیم و حتی کیف اون لحظه رو هم می بریم و شاید اونو به خیلی چیزهای دیگه نسبت می دیم که اونو زیاد تکرار نمی کنیم ...
کاش می شد حس رو در قالب کلمات آورد ولی فعلا در کف اتفاق های چن روز اخیر هستم که وصف اونا از من بر نمی آد ....

پ.ن.
۱- چه لذت بخشه صبح با سمفونی گنجشکا و بارون بخوابی و با اونا چن ساعت بعد بیدار شی ... خیلی وقت بود نشنیده بودم!
۲- متعجبم از این همه ذخیره خواب روزهای گذشته که دیشب اصلا خوابم نمی اومد!
۳- هنوز با خیلی از رفتارهای انسانی مشکل دارم، نه همرنگ جماعت شدن رو می پسندم و نه توان آهنی که بخوای همیشه ساز مخالف بزنی ...
۴- ای کاش می توانستم
ای کاش می توانستم خون رگانم را
قطره قطره قطره
بگریم تا باورم کنند
و شاید هم خودم را باور کنم!
شاید ربطی نداشته باشه اما شعریه که این چن روز تو ذهنم ملق می زنه!
۵-
ادامه مطلب...
در فاصله ي گناه و دوزخ
و اما نوبت به نادر ابراهیمی رسید. خدا بیامرزدش ... با کتاب آتش بدون دود خیلی خاطره داشتم ...
گر بیفروزیش رقص شعله هایش از هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
...
بدون شرح
به آرزوش رسید ...
Hand in Hand
ما،لی (Ma, Li) که باله رو به صورت حرفه ای کار می کرده در سن ۱۹ سالگی بعد از تصادف دستش رو از دست می ده و دوست پسرش او را ترک می کنه و خانواده او را که خودکشی می کنه نجات می دن و ما لی به زندگی بر می گرده ... و ۶ سال بعد جوان ۲۰ ساله ای عاشق اون می شه و به دنبال فرصتی برای پیدا کردن اجرای تک اون ... تا اینکه در شبی برفی به طور کاملا عشقولانه ای ما لی با اون می رقصه و ایده hand in hand از اونجا شکل می گیره ..
ژای جیو وی!؟ (Zhai, Xiaowei) که در سن ۴ سالگی پاشو از دست داده و اما سابقه درخشانی داره در شنا و قواسی و دوچرخه سواری و مربیش که به امید گرفتن مدال های اون در المپیک .. اما بدون هیچ زمینه ای در رقص ..
بعد از ۲ سال تمرین hand in hand رو در سال ۲۰۰۷ اجرا می کنند که مدال نقره 4th CCTV national dance competition رو می گیرن ...
پ.ن. - دلم کوه رفتن می خواد ...
- بیاین رکورد بزنیم ... ![]()
توصیه می شه حداقل قسمت هایی از اونو گوش کنید (البته اگه قبلا گوش ندادید!) ...
با این اوضاع و شنیدن خبرها باز هم جایی واسه امید هست ...
دانشگاه ها به خاطر سهمیه بندی آب و برق یک ماه تعطیل می شن ... قسمت ارزی بانک ها تعطیل و کارمند ها مجبورن برن خونه فیلم های طنز رو ببینن ... تعداد پروازها به کمتر از نصف می رسه که چن روز دیگه باید گمرک رو هم تعطیل کنند ... هواپیمای ماهان اکثر پرواز هاشو لغو می کنه ... و .. و .. و .. و .. و .. و .. و .. و .. و ..
و باز هم باید گفت :
خود نه از اميد رَستم نی ز غم
وين ميان خوش دستوپائی میزنم
...
امروز ساعت ۱۰صبح بهش میل زدم و ساعت ۷ عصر (به وقت اونجا ۱۲ عصر) ازش جواب گرفتم اونم با تمام برنامه ها و داده هاش و کلی عذر خواهی که چرا این اطلاعات ناقص بودن ... شاید از اعتماد زیاد به کار خودشه ولی به نظر من جنبه انتقاد رو داره که به این راحتی تموم دارایی شو رو می کنه و به کار بیشتر از مزایای مادی ریسرچی اهمیت می ده، اونم با این سرعت ...
این آدم کسی بود که ۷ ماه پیش با خوندن تز دکتراش منو به زندگی ریسرچ آورد بعد از یک رخوت یک ساله .. در این فضای مضحک ریسرچ اینجا تقریبا از همه چی بدم اومده بود و فکر می کردم همه مثه هم هستن ... آخه من و اون رو زمینه ای کار می کنیم که باید بگم تنها یک کشور تو دنیا اونو انجام می دن و با وجود قدمت، خیلی گم نامه و اون کسانی هم که کار می کنند تنها ریاضی دان هایی هستند که واسه خودشون مساله می سازن و جواب پیدا می کنند ... آخه واسه مسائل کاربردی اصلا جواب نمی ده و کار امثال ما که قراره رو کاربردش کار کنیم خیلی مضحکه ... اما این آدم اینقدر تو این زمینه قشنگ کار کرده که من خیلی کیف کردم ... نه این که اومده کاری کرده که الان دیگه کاربردش رو زیاد کرده نه ... ولی سر هم بندی تو کارش نبود همه چیز مرتب و کامل، تمام برنامه ها و داده ها رو وبسایتش، یک تز بیست ...
و اونجا بود که فهمیدم ایجاد انگیزه ها فقط از خوندن کارهای خفن علمی نمی آد بلکه از کارهایی که با انگیزه و علاقه انجام شده هم می آد چه بسا اثرش هم بیشتر باشه ...


