تبليغاتX
کودکانه های نازلی


نه مثه اینکه جادوی این جزیره تموم شدنی نیست !

دلم هوای غروب های حافظیه رو کرده.

هیچ وقت این قدر تنها نبودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 16:14  توسط نازلی  | 



از اون بالا فقط می تونستی جزیره ای محصور در درخت ها رو ببینی و ذوق زده که قراره توی این جنگل زیبا درس بخونی و مدتی دور از بکن نکن های بزرگا اون جوری که دوست داری زندگی کنی. اون چنان جو گیر که حتی گرمای استوایی رو درک نمی کردی چه برسه که بخواد اذیتت کنه همین طور دلداری های دوستان که عادت می کنید.  سوار تاکسی می شی و از لا بلای این جنگل رد می شی و واسه خودت شروع به نقشه ریختن. سعی می کنی تمام اون چه توی این ۲۲ سال آرزوی انجامش رو داشتی بیاد بیاری به خودت قول می دی اینجا نباید وقت رو تلف کرد تا می تونی باید استفاده کرد و به خودت می گی دیگه چی می خوای!! و دوباره سرگرم تماشای اطرافت. به دانشگاه که می رسی دیگه نمی تونی ذوق خودت رو پنهان کنی. دلت می خواد از همون موقع شروع کنی.

کمتر پیش اومد که بعد از ۷ بیدار شی! توی کانتین ها به تموم غذای چینی و ژاپنی  و .. هجوم می بری و اونچنان از اونا تعریف می کنی که شاخ دوستان رو در می آری. دلت می خواد تموم چیز های جدید رو کشف کنی. هر شب به ورزش می ری و بعد از اون رو با شاملو سر می کنی. روزای آخر هفته رو به کشف شهر می گذرونی.  همه چی داشت به خوبی پیش می رفت اما ..

سال ۸۵ تموم می شه و تو یهو از خواب بیدار می شی که چی شده چرا من کلی که چه عرض کنم اصلا کاری انجام ندادم!! می بینی داری صبح ها به زور  ساعت ۹ بیدار می شی! از کی اینجوری شد نمی دونی! خیلی وقته ورزش نرفتی! خیلی وقته دیگه نمی تونی غذای چینی و ژاپنی بخوری! حتی درک نمی کنی که ۶ ماه پیش اومدی و همش فکر می کنی همین دیروز بوده ! دلت واسه خونواده تنگ نشده! تو این مدت فقط به آفیست اومدی که اونجا هم کاری نکردی! پس این زمان چه طوری گذشته نمی دونی! یادت می آد به روز عید چینی ها که به تموم چینی هایی که روز سال نو به آفیس اومده بودن چه قدر بدو بیراه گفتی ولی حالا خودت هم اول فروردین به آفیس اومدی و خنده استاد که اه امروز سال نو شماست ولی می دونی که پرزنتیشن مهمی هست که باید باشی رو فراموش نمی کنی!! یادت می آد روزگاری وقتی ساعت ۱۲ می شد و آفیس ها خالی چه قدر به این چینی ها خندیدی و حالا خودت ساعت ۱۱:۴۵ نشده توی کانتین بی هستی که زمانی تصور داخل شدن به اونجا رو هم نمی کردی! چن مدت به غیر از جورونگ بیرون دانشگاه نرفتی! نه اونم بیرون دانشگاه نیست که اگه یکشنبه ها هم کانتین ها باز بودن اونجا هم نمی رفتی! شدی یه چینی به تمام معنا! دنبال علت که می گردی می بینی تنها نبودی بچه های دیگه ای هم به حالت تو دچار شدن! و بعد واسه توجیه خودمون که شاید هم حقیقتی تلخ باشه می گیم " از وقتی اومدیم نه تنها ما تغییر نکردیم  که این درخت ها هم تغییر نکردن! یه برگ هم از اونا کم نشده چمن ها همون جورین که ۶ ماه پیش! و مطمئنی که همین جوری هم خواهد بود!  سنگاپور رو چون جزیره ای می بینیم که مردم اینجا زندانی هایی هستن که تا تونستن واسشون امکانات فراهم کردن اما با بزرگترین مجازات گرفتن گذر زمان از اونا! نه با خوردن سیر نه با خوابیدن رفع خستگی!  جالب اینکه تموم ساختمون ها رو ماکت های بزرگ شده ای می بینی که با دست سر جای درستشون گذاشتن بدون یه ذره آشوب همه توی یه خط! جاده ها رو انگار با خط کش کشیدی همه صاف و اتو کشیده! همه چی مصنوعیه! تفریح این مردم تنها خرید کردن آخر هفته است و در بقیه روز ها ساعت ۸ تا بوق سگ کار کردن و نیم ساعتی هم غذا خوردن!! که خوب کار کردنشون اصلا قابل مقایسه نیست با ایرونی ها !   

اون موقع بود که دوباره تصمیم گرفتم باید کاری کرد هر چند کوچک!

پ.ن. امیدوارم دولتمردان سنگاپور این رو نبینن که در همون لحظه به ایران پرت شدم!

کسانی که می خواستین نقش توریست سنگاپور رو داشته باشین نترسین اینجا اونقدر قشنگ هست که واسه ۱ ماهی بخواد دهنتون رو باز نگه داره. به خصوص واسه ما ایرونی ها که آب در کوزه و تشنه لبانیم ! 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 9:53  توسط نازلی  | 



این واسمون یه عادت شده که آدم های موفق رو آدم فضایی ببینیم و دسترسی به اونها رو کار حضرت فیل!!

واسه بار اول که کتاب " در فاصله دو نقطه " رو خوندم لازم به گفتن نیست که چقدر به اون حسرت خوردم. زندگی نامه ایران درودی بزرگترین نقاش زن معاصر ایران به قلم خودش است. سارا دوست گلم واسه تولد بهم داده بود و باید اعتراف کنم که قبل از اون حتی اسم این هنرمند رو نشنیده بودم . وقتی فهمیدم که تنها نیستم دوستان رو به یک توفیق اجباری دعوت کردم و کار سارا رو تکرار کردم. اما بحث من مشکل رسانه ها و بیان اینکه چرا کمتر کسی ایشون رو می شناسه نیست. چرا که ممکنه نمونه آماری من داغون بوده و من خیلی پرتم (  هر چند خیلی دوست دارم بدونم چن نفر ایشون رو قبل از خوندن این کتاب می شناختن!) نمی خوام از نثر ساده و زیبای کتاب یا نقاشی های محشر ایشون تعریف کنم. میخوام از انسانی که در سخت ترین شرایط زندگی امیدشون رو از دست ندادن تقدیر کنم.

« تا اين مرحله از زندگی دانسته ام كه می‌بايد كوله بار غم ها و دل تنگی ها را بر زمين گذارد و به استقبال آينده رفت. حتی اگر اين آينده يك روز يا يك ساعت يا فقط يك لحظه باشد. مطمئن هستم كه بهترين لحظه، لحظه بعدی زندگی ام خواهد بود . شايد لحظه بعدی نويد خلق اثری باشد كه هنوز نيافريده ام. ولی در لحظه بعدی، اثری به ابعاد آرزو هايم، اثری به رنگ عشق هايم، اثری به شفافيت تمام آينه ها، خلق خواهم كرد و سپس آن اثر را در بالاترين نقطه آسمان بر خواهم افراشت تا تصوير تمامی اين جهان در آن انعكاس يابد.»

نه بیایم صادق باشیم ایران درودی، نه به خاطر کمک های پدر، پدر بزرگ، پرویز بزرگ یا حتی خواهرش، ... ایران درودی نشد. جملات بالا پیشتر از اینکه تو کتاب بیان توی تک تک لحظات زندگی ایشون اتفاق افتادن. ایشون به اون همه لحظات ناب زندگی که هر کسی آرزوی اونو داره رسیدن چون اونها رو با صمیم قلب می خواستن. توی کتاب " چهار اثر زیبا از فلورانس اسکاول شین" خوندم که هر کسی به هر آنچه که بخواهد می تونه برسه. فقط کافیه بدونیم چی می خوایم ( که همین واسه یه عدمون مشکل بزرگی است) اون لحظه است که نباید حتی واسه یه لحظه هم به اتفاق نیافتادن اون فکر کرد. (این چیزی بود که توی پست قبلی هم می خواسم بگم ولی مثه اینکه گند زده بودم) گمونم بتونیم خانم درودی رو به عنوانه یه مثال، یه الگو یا هر چیز دیگری واسه خودمون در نظر بگیریم. هر چن که می شه هر آدم موفقی رو یه مصداق گرفت.

پ.ن. آخیییییییش آروم گرفتما. رسالت به اتمام رسید. از همون روز اول می خواسم راجع به ایشون بنویسم ولی نمی دونم چرا نمی شد. کاش بهتر از این می تونسم ایشون رو معرفی کنم ولی چه کنم که همیشه زحمت انشا هارو بابا می کشیدن. ولی واستون ۳ پیشنهاد دارم : ۱- آقا کتاب روبخونین که می تونم به جرات بگم ارزش حداقل یه بار خوندن رو داره ۲- به این سایت سری بزنین ۳- فیلم « چه شگفت است عشق كه هم زخم است و هم مرهم » رو که برگرفته از همین کتاب ساخته « اميد بنكدار» و «علی محمدی» رو ببینین ( خودم هنوز ندیدمش که نمی دونم تو این یکی دیگه چقدر پرتم)

  Private Place of Sun

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 10:54  توسط نازلی  | 



خوب چشاتو باز کن... حتما می بینیش.. یه کم دقت کن.. طرف چپتو هم ببین.. اون بالا .. یه نگاه هم به راستت بنداز.. سعی کن تمرکز کنی

...................

تبریک میگم هرچند اولین نفر یا آخری نیستی چه حسی داری؟ خیلی خوشحالی؟ دوست داری پرواز کنی؟

..................

هی هی صبر کن همه چی تموم نشده به همین زودی گمش کردی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 12:50  توسط نازلی  | 



آبجی کوچولو تولدت خیلی مبارک

هی امسال اولین نفر من بهت تولدت رو تبریک می گم چون بقیه هنوز خوابن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 9:25  توسط نازلی  | 



از فاصله ۶۲۶۹ کیلو متری با شیراز زیبا عید رو به همه مسافران شیراز تبریک می گم. امیدوارم امسال دیگه هوا حالتون رو نگیره  

سال نو رو به تمام ایرونی ها تبریک می گم ( هر چند تاخیرم نا بخشودنی است ولی این دانشجوی بد اقبال که این هفته یه امتحان خفن داشت رو به کودکی خودتون ببخشین)

هی کوچولو ها عیدتون مبارک خیلی شیرینی بخورینا

 اینم عیدی یه شیرازی به تمامه ایرونی ها: عید اومده

پ.ن - اگه احیانا خواستین آهنگو دانلود کنین و به خط چینی یا خط غیر انگلیسی رسیدین خواهشا از بالا گوشه راست پرچم انگلیس رو انتخاب کنین (خیلی ممنون میشم اگه سایته بهتری واسه آپلود رو به من معرفی کنه)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 9:22  توسط نازلی  |