روزها یکی پس دیگری می گذره و من نمی دونم چم شده چی تو سرمه چیه که نمی ذاره تمرکز بگیرم هر چی میگم ببین تو دیگه وقتی نداری تا حالا هم زیادی هدر رفته هدر دادی چرا الان هم وقتت رو می کشی .. اما راضی نمیشه... از بدشانسی هم هر اتفاقی که می تونس ذهن رو به خودش مشغول کنه اتفاق افتاد... اوجش که دیدن ناخواسته اون فیلم بود ..... نمیدونم تا کی ادامه داره تا کی می تونم تحملش کنم اما مهمتر از خودم بقیه هستن که نمی دونم تا کی می تونن منو اینجوری تحمل کنن..
یه زمانی واسه این جور وقت کشی های ناخواسته خیلی استرسی می شدم اما الان تنها نگرانیم بقیه هستن فکر کنم خودم دیگه بهشون عادت کردم...

چن شبه این سوالات مثه .. مغزم رو سوراخ کرده و نتونسم واسشون جوابی پیدا کنم. عده ای بر این باورن که اگه اینا نباشه زندگی معنایی نداره هیجانی نداره! آیا واقعا همین جوری؟
دارم به این فکر می کنم که میشه نه زرنگ بود نه ساده؟ نه کلاه بردار نه .. ؟ نه دل شکن نه دل شکسته؟ نه ماسک زن نه گول خورده؟ نه نردبان نه سوء استفاده کننده؟ اگه میشه تکلیف هیجان واین جور حرفا چی میشه؟


