خانواده، محیط، جامعه ای که توش زندگی می کنیم چقدر رو سرنوشت ما موثرند در مقایسه با تلاش خودمون ... از کسی نمی شه پرسید که چرا اینجا به دنیا آمده، اما از اون می شه پرسید که چه جوری زندگیات رو ساختی! هر چی باشه تو یه عامل موثر اون بودی ... اما زمانهایی هم هست که اونقدر عوامل دیگر در سرنوشت ما موثرند که خودمون فرصتی واسه نقش آفرینی نداریم ... چراااااا و حال که این اتفاق افتاد (اتفاقی به این بیشرمانهگی و وقیحی) اگر به او کمکی نمیشه، حداقل عوامل دیگر را به این سادگی فراموش نکنیم و او را له نکنیم... وقتی که زندگی آدمی تا این حد بی ارزش می شود ...نمونه صغری ها کم نیستند افسوس و صد افسوس بر آدمی ....
گفتند:
«نمی خواهیم
نمی خواهیم
که بمیریم!»
گفتند:
«دشمنید!
دشمنید!
خلقان را دشمنید!»
چه ساده
چه به سادهگی گفتند و
ایشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند!
و مرگ ایشان
چندان موهن بود و ارزان بود
که تلاش از پی زیستن
به رنجبارتر گونه ئی
ابلهانه می نمود:
سفری دشخوار و تلخ
از دهلیزهای خَم اندر خَم و
پیچ اندر پیچ
از پی هیچ!
نخواستند
که بمیرند
یا از آن پیش تر که مرده باشند
بار خفّتی
بر دوش
برده باشند.
لاجرم گفتند:
که«نمیخواهیم
نمی خواهیم
که بمیریم!»
و این خود
ورد گونه ئی بود
پنداری
که اسبانی
ناگاهان به تک
از گردنه های گردناکِ صعب
با جلگه فرود آمدند
و بر گرده ایشان
مردانی
با تیغ ها
برآهیخته.
و ایشان را
تا در خود باز نگریستند
جز باد
هیچ
به کف اندر
نبود.
جز باد و به جز خون خویشتن
چرا که نمی خواستند
نمی خواستند
نمی خواستند
که بمیرند
و یه تصمیم که دوست دارم انجامش بدم که به روزهای قبل سفر بر نگردم ...
اندک آرامشی در واپسین ساعت روزی پا در گریز
اندک آرامشی در فاصله روزها
تا دیروز شکل گرفته
به فراموشی سپرده نشود
و فردا
به هیات امروز فراز آید
و ممنون از اونی که این فرصت را کلید زد ...


