تبليغاتX
کودکانه های نازلی


گاه حادثه ای تمام باورهایت را به هم می ریزد
و تو مجبوری به خودت فرصتی بدهی
فرصتی برای یافتن، جستن و پیدا کردن چیزی که خودت نمی دانی چیست
اما به یقین وقتی آن را یافتی، می فهمی که آن همان چیزی است که از دست داده بودی
و یا چیزی است که به آن نیازمندی
آن چیز یک باور است
باوری سبز در دلت
و تا آن موقع احساس می کنی آواره ای

....

تا یافتن باورهای جدید نوشتن هم معنایی نداره ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 8:7  توسط نازلی 



آدم های زیادی هستند که با کاراشون و حرفاشون رو ما خیلی تاثیر می ذارن .. آرزو می کنم که بیشتر گیرنده خوبی هاشون باشم تا بدی ها ...
بعضی وقتا رو آدما خیلی تاثیر می ذاریم بدون اینکه خودمون متوجه اون باشیم .. آرزو می کنم تاثیر هایم بیشتر خوب باشه تا بد ...
تو رابطه ها اطرافیانمون ممکنه اشتباه کنند ... توانی را خواهانم که بتونم از اون اشتباهات بگذرم و قبل از اینکه روی نحوه راه رفتن کسی قضاوت کنم چند قدمی با کفشاش راه برم ...
تو رابطه هامون با بقیه خیلی اشتباه می کنیم ... آرزو می کنم هیچ وقت اشتباهی نکنم که نشه جبرانش کنم، بتونم دلشو بعد اشتباهم بدست بیارم ...

و چند سخن جالب:

اشتباه اصل اجتناب ناپذیر زندگی است. و اصل مهم پذیرش اشتباه است که تعریف دیگر زندگی است، و پذیرش دلتنگی ها، تعریف دیگر عشق است. و آنچه گفتنی است در قلب می ماند، تا در سکوت ابراز شود. (ایران درودی)

از هنرمند مورد علاقه من "ایران درودی" پرسیدند: شما قدرت انسان ها را در چه می بینید؟
و او جواب داد : در پذیرفتن ضعف ها. هنگامی كه انسان به ضعف هایش پی می برد، قدرتمند می شود.

كسي كه بشناسد، بپذيرد، دريابد ضعف ها و اشتباهاتش را، بهترين راه را رفته تا آن ها را به نيرو بَدَل كند! (مارگوت بيكل )

هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه فرصت خوبی است برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راه در پیش رو. گاهی برای رسیدن باید نرفت ...

فاصله گرفتن از آدم هایی که دوستشون دارید بی فایده است! چون زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نیست. (گوته)

پ.ن.

۱- همه چی تموم شد به همین سادگی! به خاطر اشتباهی دوستی را از دست دادم که دیگه واسش جانشینی نیست اما یادش همیشه هست و باید به سختی نبودنشو تحمل کرد ... دیر توقف کردم، خیلی دیر به ایستگاه رسیدم ... تلاش ها دیگه فایده نداشت و نداره ... بعضی از اشتباهات اثراتشون اونقد زیاده که راه جبران رو می بنده و فقط افسوس رو به جا می ذاره ...
تنها برای کم کردن اثر اون اشتباه می تونم واسش همیشه دعا کنم که به اونچه می خواد بدون سختی برسه ... و امیدوار باشم که تکرارش نکنم ...

۲- و اما حرف حافظ:

ما را ز خيال تو چه پروای شراب است
خم گو سر خود گير که خمخانه خراب است
گر خمر بهشت است بريزيد که بی دوست
هر شربت عذبم که دهی عين عذاب است
افسوس که شد دلبر و در ديده گريان
تحرير خيال خط او نقش بر آب است
بيدار شو ای ديده که ايمن نتوان بود
زين سيل دمادم که در اين منزل خواب است
معشوق عيان می‌گذرد بر تو وليکن
اغيار همی‌بيند از آن بسته نقاب است
گل بر رخ رنگين تو تا لطف عرق ديد
در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
سبز است در و دشت بيا تا نگذاريم
دست از سر آبی که جهان جمله سراب است
در کنج دماغم مطلب جای نصيحت
کاين گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طور عجب لازم ايام شباب است
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 18:42  توسط نازلی  | 



۲ مرداد بود آره ... اما نتونستم اون روز حرفی بزنم ... سخت است روز تولدت با سال روز کوچ شاعری مصادف باشه که خیلی دوستش داری، سخته اون روز نوشتن از او، از شعراش ... اما یادش هست و شعرهایش که به جای او سخن وری می کنند ...

"اینک چشمی بی دریغ
که فانوس اشکش
شور بختی مردی را که تنها بودم وتاریک
لبخند می زند

آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جل جتا
پیموده ام

آنک منم
میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده

آنک منم
پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد ..."

روحش شاد و یادش جاودانی ...

چشم هايت دريچه ايست
از پشت نرده ها
نردبازي مي كني تخته باز
باز شده اين چشم هايت بسته
يا اين كه بسته باز

نبند چشم ها را نبند كه چشم هايت دريچه اي به آرامش

نبند چشم ها را وارتان از دريچه هاي تو آب مي خورد
وارتان از بنفشه آب
گيرم كه بستي آن چشم ها را وارتان كجا آب بخورد هان؟

نرد بازي مي كنی تخته باز
طاس بريز كه چشم هايت دريچه اي به آرامش
طاس بريز

نبند چشم هايت را خسته ايم از صبح تيسفون خسته ايم
تيسفون كه صبح ندارد تهران هم

طاس بريز باز
دربان پر شپش آن مكان هنوز ايستاده است
طاس طاس نبند چشم هايت را

مي داني اين همه مردم از كجا خبر شدند
از كجا بود كه گفتند : «نبند چشم هايت را»؟
يك بار براي چشم هايت
يك بار براي خاك
از پشت همين نرده طاس بريز بامداد
نبند چشم هايت را
...

-------- علیرضا بهنام

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:30  توسط نازلی  | 



دلم نمی اومد دیشب رو بخوابم، دلم نمی اومد تموم شه ... یاد حرف یکی از دوستان افتادم که دیگه خسیس شدم و هر ساعت واسم مهمه ... اما خوب تموم شد و سالی جدید شروع شد ... نوشتن کارهایی که کردی و آنهایی که دوست داری انجام بدی رو خیلی دوست دارم هر چند یکم غمناک و سخته ... و چقدر لذت بخشه که روز تولدت با تولد دوستات یکی باشه :‌ جمیله جون و یک نفر عزیز تولـــــــــــــــــــدتون خیلی خیلی مبارک باشه ... اینم کادو تولد من به شما و خودم ...

نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی.
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.

دوشیزه ی عشق من مادری بیگانه است
و ستاره ی پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد

.... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:8  توسط نازلی  |