تبليغاتX
کودکانه های نازلی


دیشب که نه صبح داشتم پیاده می اومدم خونه و در عالم خودم بودم ... که ۲ تا سگ گرگی جلوم دیدم،‌ نمی دونستم چی کار باید می کردم!‌ نه راه پیش بود نه پس ... ایستادم و دعا می کردم که اونا کوتاه بیان و برن!‌ اما اومدن و اومدن به طرفم ... اون موقع دیگه دویدم و اونا زوزه بکش و من جیغ بزن ... به کنار پام رسیدن، داشتم تصور می کردم اگه پام رو گاز بگیرن بعدش چی کار می کنن!‌  ... اما خوشبختانه اونا کوتاه اومدن و پشیمون شدن!‌
هنوز توی شُک هستم آخه تا حالا نشنیده بودم که اگه حیوانی این چنین دنبالت بدوه و تو هم فرار کنی، اونا کوتاه بیان و برگردن!‌ فقط خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 13:48  توسط نازلی  |