دلم نمی اومد دیشب رو بخوابم، دلم نمی اومد تموم شه ... یاد حرف یکی از دوستان افتادم که دیگه خسیس شدم و هر ساعت واسم مهمه ... اما خوب تموم شد و سالی جدید شروع شد ... نوشتن کارهایی که کردی و آنهایی که دوست داری انجام بدی رو خیلی دوست دارم هر چند یکم غمناک و سخته ... و چقدر لذت بخشه که روز تولدت با تولد دوستات یکی باشه : جمیله جون و یک نفر عزیز تولـــــــــــــــــــدتون خیلی خیلی مبارک باشه ... اینم کادو تولد من به شما و خودم 
...
نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی.
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزه ی عشق من مادری بیگانه است
و ستاره ی پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد
....
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:8  توسط نازلی
|


