تبليغاتX
کودکانه های نازلی


۲ مرداد بود آره ... اما نتونستم اون روز حرفی بزنم ... سخت است روز تولدت با سال روز کوچ شاعری مصادف باشه که خیلی دوستش داری، سخته اون روز نوشتن از او، از شعراش ... اما یادش هست و شعرهایش که به جای او سخن وری می کنند ...

"اینک چشمی بی دریغ
که فانوس اشکش
شور بختی مردی را که تنها بودم وتاریک
لبخند می زند

آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جل جتا
پیموده ام

آنک منم
میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده

آنک منم
پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد ..."

روحش شاد و یادش جاودانی ...

چشم هايت دريچه ايست
از پشت نرده ها
نردبازي مي كني تخته باز
باز شده اين چشم هايت بسته
يا اين كه بسته باز

نبند چشم ها را نبند كه چشم هايت دريچه اي به آرامش

نبند چشم ها را وارتان از دريچه هاي تو آب مي خورد
وارتان از بنفشه آب
گيرم كه بستي آن چشم ها را وارتان كجا آب بخورد هان؟

نرد بازي مي كنی تخته باز
طاس بريز كه چشم هايت دريچه اي به آرامش
طاس بريز

نبند چشم هايت را خسته ايم از صبح تيسفون خسته ايم
تيسفون كه صبح ندارد تهران هم

طاس بريز باز
دربان پر شپش آن مكان هنوز ايستاده است
طاس طاس نبند چشم هايت را

مي داني اين همه مردم از كجا خبر شدند
از كجا بود كه گفتند : «نبند چشم هايت را»؟
يك بار براي چشم هايت
يك بار براي خاك
از پشت همين نرده طاس بريز بامداد
نبند چشم هايت را
...

-------- علیرضا بهنام

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:30  توسط نازلی  |